کفچلیز؛ دوزیستیِ انسان در عصر مصرف
کفچلیز؛ دوزیستیِ انسان در عصر مصرف
فیلم کوتاه و تجربی کفچلیز، ساخته‌ی راحله بافهم، هفت دقیقه پرتنش درباره‌ی کشمکش انسان با زیست‌جهان مصنوعی خویش است. اثری که مرز میان فرم و بیانیه را می‌کاود و از دل انباشت تصویر و صدا، پرسشی اگزیستانسیال درباره‌ی زیستن در عصر زباله طرح می‌کند. عنوان فیلم، در گویش محلی به‌معنای «دوزیست»، حاصل ترکیب دو زیست‌سپهر انسان امروز است: طبیعت و مصرف.

گزارش خبرنگار گروه فرهنگی آنام فارس، فیلم کوتاه و تجربی “کفچلیز” ساخته‌ٔ راحله بافهم، تجربه‌ای هفت‌دقیقه‌ای‌ست از کشمکش میان انسان و زیست‌جهانِ مصرفی‌اش. اثری که در مرز میان فرم و بیانیه حرکت می‌کند و از دل انباشت تصویر و صدا، پرسشی عمیق و وجودی درباره‌ٔ زیستن در عصر زباله می‌پرسد. عنوان فیلم، که در گویش محلی به معنای “دوزیست” است، بلافاصله ماهیت استعاری اثر را روشن می‌سازد، انسان امروز، موجودی‌ست که در دو اقلیم متناقض زیست می‌کند، اقلیم طبیعت و اقلیم مصنوع.

پریِ مصرف و صنعت در قامت دختری تجسد یافته و پلاستیک‌پوش است، در مرکز قاب، محور تصویری فیلم است؛ موجودی میان انسان و شیء، که پوستش از لایه‌های مصرف ساخته شده. او سیبی می‌خورد، میوه‌ای که در سنت اسطوره‌ای، نشانه‌ی آگاهی و آغاز انسان است، اما در این‌جا طعم آگاهی به زباله آلوده شده است. همین صحنه، لُبّ ایده‌ٔ فیلم را در خود دارد، آگاهی در جهانی که دیگر از معنا تهی شده، به مصرف فروکاسته است.

فیلم بر پایه‌ٔ مونتاژی آشفته و آگاهانه ساخته شده است؛ ساختاری گاها کولاژگونه که در آن، ریتم، در خدمت حس بی‌قراری زمین و انسانِ طماع و حریص قرار می‌گیرد. تعدد لوکیشن‌ها، از خرابه و مرکزِ دپوی زباله تا ساختمان نیمه‌ساز، همه و همه نوعی زیست‌جهان فراواقعی خلق می‌کند که در آن همه‌چیز در مرحله‌ٔ احتضار است. دوربین بافهم در میان این فضاها پرسه می‌زند، بی‌آن‌که بر مرکز خاصی متمرکز شود؛ پرسه‌زدنی که در سطح معنایی، به پرسه‌ٔ انسان در میان نشانه‌های تمدن خویش شباهت دارد.

در کنار این تصویرها، صدا جایگاه تعیین‌کننده‌ای دارد. صدای تلمبه‌زدن لاستیک، نغمه‌ٔ عروسی، همهمه‌ٔ رسانه و نویز آزاردهندهٔ نهایی فیلم، بافت صوتی‌ای می‌سازند که در آن، مرز میان زندگی و اختلال از میان می‌رود. صدا در این اثر صرفاً همراه تصویر نبوده و خود، تصویر دیگری از جهان است. تلمبه، تمثیل تنفس مصنوعی بشر امروز است؛ نوای عروسی، نماد جشنِ بی‌معنای مصرف و نویز آخر استعاره ای از بانگ زمین است، در لحظه‌ی خفگی.

راحله بافهم در آغاز از هوش مصنوعی برای بازسازی عناصر طبیعی چون درخت و پروانه بهره می‌گیرد. درختی که دیگر در خاک نمی‌روید، بلکه در پردازنده متولد می‌شود و پروانه‌ای که پروازش از جنسِ داده است و غریزه را از یاد برده.
این بهره‌گیری از ابزار مدرن، اگرچه از نظر مفهومی بسیار هوشمندانه است، در سطح اجرایی گاه مرز میان استعاره و تزئین را کم‌رنگ می‌کند. در برخی لحظات، حضور جلوه‌های دیجیتال چنان محسوس می‌شود که از حس ارگانیک فیلم می‌کاهد، اما در عین حال، با مفهوم دوزیستی در تضادی خلاق قرار می‌گیرد و معنای فلسفی اثر را تقویت می‌کند.

از منظر فرمال، فیلم در قلمرو سینمای تجربی، نزدیک به جریان اکوسینما قرار می‌گیرد؛ سینمایی که می‌کوشد از طریق زبان تصویر، بحران محیط زیست را به آگاهی زیباشناسانه بدل کند. بافهم به‌جای آنکه از مصرف‌گرایی سخن بگوید، آن را به نمایش می‌گذارد؛ بدون خطابه و بدونِ شعار.

در هر قاب، تخریبی زیبا جریان دارد؛ زوال در قالبی شاعرانه و این همان چیزی‌ست که می‌توان آن را “زیبایی‌شناسیِ فرسودگی” نامید.

در سطح میزانسن، فیلم از تکرار اشیاء بهره می‌گیرد تا جهان مصرف را همچون تله‌ای تکرارشونده نشان دهد. تلویزیون، رادیو، لاستیک، بادکنک قرمز و آینه، هرکدام بخشی از بدن و پیکرهٔ تمدن‌اند. تلویزیون و رادیو به‌جای ارتباط، پژواک‌اند؛ بادکنک قرمز یادآور آرزوی کودکانه‌ٔ رهایی‌ست، اما در خرابه‌ها گم می‌شود؛ و آینه، مرکز داوری تصویر است، جایی که زشتی ها در هیبتِ زباله باز تولید معنا میکنند.

تدوین فیلم، گاه در مرز اغراق حرکت می‌کند؛ ریتم‌های تند و قطع‌های پیاپی، هرچند حس اضطراب و انباشت را به‌درستی منتقل می‌کنند، اما در برخی بخش‌ها مانع از رسوب حس در ذهن تماشاگر می‌شوند. در چند نقطه، تصویر نیازمند مکث است؛ سکوتی برای درک، نفسی میان این ازدحام. فیلم اگر در بعضی نماها فرصت تأمل بیشتری می‌داد، می‌توانست تأثیر عاطفی‌تری بر جای بگذارد.

با این همه، “کفچلیز” واجد لحظاتی است که از دل فرم، به شعر بدل می‌شوند. آن‌جا که آینه تصاویرِ پلیدی و پلشتی را در خود می‌بلعد، یا بادکنک در میان لاستیک‌ها سرگردان می‌شود، سینما از ایده فراتر می‌رود و به حس می‌رسد؛ همان لحظات نادر که اندیشه و عاطفه در یک قاب واحد تنفس می‌کنند.

فیلم در پایان با نویز به اتمام می‌رسد؛ نویزی که تفسیرِ وضعیت تعلیق است. گویی زمین در آخرین لحظه هنوز زنده است، اما در تردید میان بودن و فرسودگی. این انتخاب برای پایان، از حیث معناشناختی هوشمندانه است، زیرا اثر را در نقطه‌ای ناتمام رها می‌کند؛ همچون چرخه‌ٔ مصرف، که هیچ‌گاه به نقطه‌ٔ توقف نمی‌رسد.

در مقام تحلیل نظری، “کفچلیز” را می‌توان بازتاب ایده‌ی هیبرید زیستی – مصنوعی دانست؛ مفهومی که بر آمیختگی حیات ارگانیک با نظام تکنولوژیک دلالت دارد. موجودِ چند لایه ای پلاستیک‌پوش، چهره‌ٔ استعاری همین وضعیت است، انسانِ دوزیست که از یک سو در آغوش زمین، و از سوی دیگر در حصار ساخته‌های خویش تنفس می‌کند.

در نگاه کلی، فیلم در مرز میان ایده و اجرا، میان شاعرانگی و بیانیه حرکت می‌کند. جسارت کارگردان در ترکیب فرم، صدا و استعاره، ستودنی‌ست، هرچند گاه نیازمند پالایش بیشتر در ریتم و بافت است.
تماشاگر پس از پایان فیلم، با تصویری از انسانِ محبوس در پلاستیک باقی می‌ماند؛ تصویری که در ذهن ادامه پیدا می‌کند، همان‌طور که صدای نویز در گوش و ترکیب رنگ قرمز و سیاه در نظرش میماند. این اثر، هشدار نیست، بلکه اعتراف است؛ اعتراف به زیستن در میان زباله‌هایی که خود ساخته‌ایم.
ختم کلام اینکه فارغ موفق بودن یا نبودن اثر، ایک تجربه درباره‌ٔ تنفس در جهان اشباع، درباره‌ٔ زیباییِ زوال و درباره‌ٔ دوزیستیِ انسانِ امروز میان واقعیت و بقاست.

انتهای متن /

  • نویسنده : نویسنده: محمد ناصری‌راد