به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی آنام فارس، در این یاداشت یخوانید: انسانی که جهان را از مسیر دیدن بازآفرینی میکند و در هر قاب، معنا را همچون آتشی پنهان در دل تصویر میافروزد. او میان بودن و دیدهشدن تمایز مینهد و از دل این تمایز، جوهرِ هستی را به تصویر بدل میکند. هر تصمیم او پاسخی است به پرسشهایی بنیادین، چه باید آشکار شود؟ چرا؟ چگونه؟ کجا؟ در چه زمانی و با کدام ابزار؟ سینما برای او عرصهای است برای آفرینش چگونگی دیدن و در این مسیر، تأکید جوهر اندیشهٔ کارگردان است؛ لحظهای که تصمیم به معنا بدل میشود و معنا به حس.
کارگردان، از میان انبوه واقعیتها، جزئی را برمیگزیند که در خود طنین حقیقت دارد؛ جزئی که در سکوت یا در حرکت، در نور یا سایه، جهانی را فشرده در خود حمل میکند. انتخاب او آشکارسازی جهان درون است. همانگونه که آندره بازن میگوید حقیقت تصویر در آشکار شدن واقعیت نهفته است، اما این آشکارسازی در دستان کارگردان به مکاشفهای بدل میشود. تأکید بر “چه” یعنی یافتن لحظهای که زندگی، خود را در حضور یک تصویر به یاد میآورد.
هر تأکید از نیت زاده میشود. نیت، بذرِ معناست که در خاک فرم میروید. کارگردان با هر قاب موضعی فلسفی میگیرد، و تأکید بر “چرا” تجلی همین موضع است؛ زیرا هیچ تصویری بیعلّت شکل نمیگیرد. تارکوفسکی در تکرار آب، آتش و خاک، نشانههایی از جستوجوی روح را آشکار میسازد و بِرسون در حذف و سکوت، راهی برای تطهیر میجوید. تأکید در این سطح، به زبان ناخودآگاه بدل میشود؛ زبانی که از دل نیت هنرمند میجوشد و به اندیشهٔ بیننده راه مییابد.
در قلمرو فرم، تأکید چهرهای عینی پیدا میکند. میزانسن، نور، ریتم، تدوین و حرکت دوربین، سازهای ارکستر معنا هستند. آیزنشتاین در مونتاژ برخوردی از تضاد میان نماها ضربهٔ عاطفی میسازد و بازن در تداوم واقعیت، حقیقت را میجوید. در هر دو نگاه، معنا از چگونگی دیدن میتراود. کارگردان با معماری سکون و حرکت، با اندازه قاب و زاویه دید، مسیر احساس را میسازد. در این لحظه، فرم به اندیشه بدل میشود و تصویر به گفتوگویی میان حس و تفکر.
اما فضا در این میان حافظهای زنده است. هر مکان حامل روحی پنهان است که کارگردان آن را بیدار میسازد. در جهان کیارستمی، جاده و افق استعارهای از جستوجوی خویشتناند. فضا در فیلم از سطحی از واقعیت پا فراتر نهاده و عمقی از معنا را خلق میکند. در انتخاب مکان، کارگردان کیفیت حضور را تعیین میکند؛ او با نور، رنگ، اشیا و فاصلهها، روحی برای تصویر میآفریند و فضا را به تجربهای زنده بدل میکند.
زمان نیز در دست او مادهای زنده میشود. زمان در سینما جریان مکانیکی ساعت نیست و ریتمی درونیست که حس را به حرکت درمیآورد. کارگردان با طول پلان، با مکث میان کنشها و با ضرباهنگ تدوین، کیفیتی از زمان را برمیسازد که در جان مخاطب نفوذ میکند. برسون میگوید “فیلم یعنی نوشتن با زمان.” زمان در اثر برسون سکون است؛ نوعی حضور ممتد. کارگردان با چنین تأکیدی، تجربهای از ماندگاری میآفریند که در آن هر لحظه حیات تازهای مییابد.
نگاه به عنوان سرچشمه آگاهی جایگاهی تعیینکننده دارد. دوربین، چشم اندیشنده فیلم است. همانطور که دِلوز معتقد است که در سینمای مدرن، دوربین خود به ذهن بدل میشود. وقتی کارگردان زاویه دید را برمیگزیند، در واقع آگاهی را در جهان فیلم جای میدهد. تأکید بر “چه کسی میبیند” همان تأکید بر ماهیت ادراک است؛ نگاه سرچشمه معناست و از طریق آن، جهان تجربه میشود.
ابزار نیز بخشی از زبان تأکید است. نور، رنگ، صدا، لنز و حرکت، واژگان زبانیاند که حس و معنا شکل میگیرد. جایگیری سوژه در نقطه طلایی قاب، تضاد میان روشنایی و تاریکی، یا هماهنگی صدا و سکوت، مسیر توجه مخاطب را هدایت میکند. ابزار برای کارگردان امتداد روح اوست؛ ترجمان ذهن در قلمرو تکنیک. هر انتخاب فنی در جوهر خود انتخابی احساسی است.
تعامل کارگردان با بازیگران و عوامل تجلی انسانیِ تأکید است. او رهبر ارکستر حسهاست، هدایتکننده جمعی از ذهنها و صداها که در پی خلق جهانی مشترکاند. هر نگاه، سکوت و حرکت بازیگر با هدایت او به لحظهای زنده و ضروری بدل میشود. گفتوگو با بازیگر، جستوجوی حقیقت درونی نقش است؛ همان احساسی که پیش از کلام در نگاه و بدن متولد میشود. برسون میگوید بازیگر در سینما نغمهای است که از ساز فیلمساز برمیخیزد. تعامل با عوامل نیز از همین جوهر شکل میگیرد. فیلمبردار، صدابردار، طراح صحنه و تدوینگر هر یک زبان خاص خود دارند و کارگردان میان آنها پیوندی از فهم و شهود ایجاد میکند تا همهی اجزا در یک ریتم واحد تنفس کنند.
تأکید به شبکهای از اعتماد و آگاهی جمعی بدل میشود؛ روحی که از دل همکاری برمیخیزد و به مخاطب منتقل میشود.
تمام این تأکیدها به خلق حس و فضا میانجامند. فیلم زمانی کامل میشود که میان اجزای آن وحدتی نامرئی پدید آید؛ هماهنگیای که تماشاگر را در اتمسفر اثر غوطهور میسازد. تارکوفسکی میگوید: “فیلم، حکاکی زمان بر روح است.” تأکید پلی میان فرم و احساس، میان ادراک و معناست. کارگردان با طراحی تأکیدهای خود، مسیر گفتوگوی میان تماشاگر و تصویر را هموار میسازد.
او خالق چگونگی دیدن است؛ معمار جهانی که در آن نور معنا دارد، سایه سخن میگوید و سکوت، چهره انسان را روشن میسازد. هر قاب تصمیمی درباره ادراک است و هر تصمیم، آفرینشی تازه از حس. کارگردان، معمار تأکیدهایی است که به ادراک بدل میشوند و ادراک، به تفکر. سینما در این نقطه، دیگر بازنمایی جهان نیست، بلکه خودِ جهان است؛ جهانی که از تأکید ساخته میشود و با احساس فهمیده میگردد.
منابع نظری و کلاسیک:
Bazin, André. What Is Cinema? University of California Press, 1967.
Eisenstein, Sergei. Film Form: Essays in Film Theory. Harcourt, 1949.
Truffaut, François. “A Certain Tendency of the French Cinema.” Cahiers du Cinéma, 1954.
Bresson, Robert. Notes sur le Cinématographe. Gallimard, 1975.
Tarkovsky, Andrei. Sculpting in Time. University of Texas Press, 1986.
Bordwell, David. Narration in the Fiction Film. University of Wisconsin Press, 1985.
Deleuze, Gilles. Cinema 2: The Time-Image. University of Minnesota Press, 1989.
- نویسنده : محمد ناصری راد




