به گزارش خبرنگار آنام فارس؛ نیک که بنگریم در خواهیم یافت استبداد، در طول تاریخ، چهرهای واحد نداشته، بلکه چهرههای گوناگون داشته است، بطوریکه از فرمانروایان مطلقالعنان تا نظامهای حزبیِ آهنین را شامل میگردد.
لیک در پسِ این چهرههای متکثر، روحی یگانه میتپد یعنی همان میلِ انسان به تکیه بر اقتدار، و گریز از مسئولیتِ اندیشیدن.
پرسش بنیادین این جستار چنین است:
چرا برخی ملتها، در لحظههای تاریخیِ تعیینکننده، آگاهانه یا ناآگاهانه، راه بندگی را برمیگزینند و استبداد را در قالبی نو بازتولید میکنند؟
برای پاسخ، نخست به نمونهای تاریخی اتحاد جماهیر شوروی مینگرم؛ سپس، با بهرهگیری از رویکردی روانفرهنگی، سازوکارهای درونیِ پذیرش استبداد را واکاوی میکنم.
۱. شوروی؛ تداوم اقتدار در جامهای نو
انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه، با آرمان رهایی پرولتاریا و تحقق عدالت اجتماعی آغاز شد،
اما در اندک زمانی، به یکی از سهمگینترین نظامهای توتالیتر بدل گشت.
در دوران استالین، حزب کمونیست، در مقام وجدان جمعیِ ملت، تمام شئون زندگی را زیر سیطره گرفت.
میلیونها انسان در اردوگاههای کار اجباری گم شدند،
و حقیقت، به فرمان ایدئولوژی تعریف میشد.
ریشهی این دگردیسی را باید در ناخودآگاه تاریخی روسیه جُست.
قرنها سلطهی تزاری، درونیترین لایههای فرهنگ روس را به اطاعت و تقدیس قدرت خو داده بود.
با سقوط تزار، مردم به آزادی نرسیدند؛ تنها پدرِ جدیدی بر تخت نشست، پدرِ حزب.
بدینگونه، شوروی، نه نفیِ گذشته، بلکه تداومِ آن بود در لباسی سرخ.
۲. سازوکارهای فرهنگیِ پذیرش استبداد
الف) فرهنگ پدرسالار
از خانواده تا دولت، سلسلهمراتب فرمان و اطاعت در جان مردم رسوخ کرده است.
وقتی در خانه، صدای پدر مطلق است، در جامعه نیز صدای رهبر مطلق خواهد شد.
ب) فقدان تفکر انتقادی
نظامهای آموزشیِ ایدئولوژیک، پرسش را جرم میشمارند.
در چنین نظامی، حقیقتِ رسمی جای اندیشهی آزاد را میگیرد، و تکرار، جانشینِ تفکر میشود.
ج) عطشِ نظم و ترس از آشوب
مردمانِ خسته از هرجومرج، به نظمِ آهنین پناه میبرند، غافل از آنکه نظمی بیعدالت، زایشگاهِ استبداد است.
د) پروپاگاندا و دشمنسازی
استبداد برای بقا نیازمند دشمن است؛ دشمنی که ترس از او، مردم را در زیر پرچم حاکم گرد آورد.
در شوروی، “امپریالیسم” چنین نقشی داشت؛ در نظامهای دیگر، نامش هرچه باشد، کارکردش یکسان است.
۳. روان جمعی و مسئولیتِ بیداری
استبداد را نمیتوان تنها در نهاد قدرت دید؛ باید آن را در ژرفترین لایههای ذهن مردم جست.
تا ملت، در درون خویش آزاد نشود، هیچ قانون یا انقلاب، آزادی پایدار نمیآورد.
آزادی، پیش از آنکه دستاوردی سیاسی باشد، تجربهای درونی است، زادهی تمرینِ روزانهی اندیشیدن، نه گفتن، و بر عهده گرفتنِ مسئولیت خویشتن.
تجربهی شوروی، نمونهی روشنی از تداوم تاریخیِ استبداد در قالبی نو است.
درسی که از این تجربه میتوان گرفت آن است که
تا زمانی که مردم، خود را از درون دگرگون نکنند،
هیچ نظامی، هرچند نو و مردمی، از لغزش به ورطهی اقتدارگرایی در امان نخواهد بود.
استبداد، بیش از آنکه سیاستی بیرونی باشد، حالتی درونی است.
و تنها ملتی که از بندِ ذهن و ترسِ خود رها شود، سزاوار آزادیِ پایدار است.
منابع
۱. Arendt, Hannah. The Origins of Totalitarianism. Harcourt, 1951.
۲. Berlin, Isaiah. Russian Thinkers. Penguin Books, 1978.
۳. Solzhenitsyn, Aleksandr. The Gulag Archipelago. Harper & Row, 1973.
۴. Popper, Karl. The Open Society and Its Enemies. Routledge, 1945.
۵. Pipes, Richard. Russia Under the Bolshevik Regime. Vintage, 1995.
۶. Orwell, George. Homage to Catalonia. Secker & Warburg, 1938.




