به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی آنام فارس، در ادامه شش نقد تفصیلی از محمد ناصریراد درباره فیلمهای این باکس را میخوانیم و روند روایی و فنی هر اثر بهصورت مستقل بررسی میشود
فیلم اول: تسخیر سایهها – رقابت بیسرانجام روشنایی و تاریکی
فیلم احسان اکرمینژاد گرفتار دوربینیست که بیش از آنکه نگاه داشته باشد، سرگردان است؛ دوربینی منگ و بیتصمیم که در غیاب ساختار، مسیر مشخصی برای روایت نمیسازد. ایدهٔ دوپارگی شخصیت و بازی او با شطرنج، بالقوه ظرفیت بصری و دراماتیک دارد، اما شکل اجرا چنان بیسامان است که مرزهای شخصیت، موقعیت و حتی هدف روایت گم میشود. فیلمساز در تلاش است مفهوم کشمکش میان روشنایی و تاریکی را منتقل کند، اما دستاورد اثر در سطح یک تیزر یا کلیپ باقی میماند. تنها نقطهٔ قابل اتکا صداگذاری و صداسازیست که کیفیتی مناسب دارد و حتی گاهی از خود تصویر جلو میزند.
فیلم دوم: آتل – نبض سالم یک انیمیشن خوشقوام
اثرِ مهرداد فتوحی یکی از نمونههای درستساخت این سانس است، انیمیشنی با فرم سالم، ترکیببندی دقیق، حرکتهای حسابشده و صداگذاری منظم. تقابل پرنده و ماشین در میانهٔ فیلم، ما را به ساحت انیمیشنهای بدوی و سیاهوسفید میبرد؛ حرکتی هوشمندانه که ریشهٔ تصویری اثر را به ناخودآگاه تاریخی این مدیوم وصل میکند. “آتل” حامل رویکرد محیطزیستیست و مفهومی دربارهٔ همزیستی انسان و طبیعت را با بیانی موجز منتقل میکند. انسجام ساختاری تا تیتراژ پایانی ادامه دارد و اثر را به نمونهای قابل دفاع در حوزهٔ تولیدات مرکز گسترش تبدیل میکند.
فیلم سوم: خردهسیاره – شنیدنِ جهان، از حاشیهٔ یک پارکینگ
فیلم احسان شادمانی، درخشش بیتردید این سانس است؛ اثری که بیش از چشم، گوش تماشاگر را فرا میخواند. بازی دقیق حسن پورشیرازی در نقش نگهبان پارکینگ خودروهای اسقاطی نقطهٔ اتکای روایت است. نگهبان شبها صداهایی میشنود؛ صداهای آدمهایی که در لحظهٔ تصادف حضور داشتهاند. این ایده از منظر روانشناختی ظرفیت عمیقی دارد، ذهن فرد داغدیده، با جستوجوی مداوم برای فهم سرنوشت عزیزانش، جهان را از طریق صدا بازسازی میکند.
نمای بستهٔ و تاکید در صحنه هایی به صورت موتیفوار از چهرهٔ کاراکتر اصلی ما را وادار میکند جهان پیرامون را بیش از آنکه ببینیم، تصور کنیم. فیلم به همین دلیل بیش از آنکه تصویری باشد، صوتیست؛ جهان از لابهلای پژواکها ساخته میشود.
وجه تسمیهٔ “خردهسیاره” نیز هوشمندانه است، روایتی از شهابسنگی که یکی از شخصیتها پیش از تصادف تعریف میکند، تبدیل به استعارهای برای خود کاراکتر اصلی میشود؛ انسانی که بخشی از جهانش شکافته شده و حالا تکهای کوچک از کهکشان را در دست گرفته است، در جستوجوی معنا.
حرکت آرام و شبه اِرک دوربین در یک سوم انتهایی، رسیدن به مونولوگ پایانی و قرارگرفتن میان لاشهٔ خودروها، ما را همچون شهاب سنگی به قلب ذهنیت کاراکتر پرتاب میکند. با این حال صحنهپردازی از عناصری که میتوانستند مضمون را تقویت کنند تا حدی عاریست. فیلم آغاز و پایان دقیقی دارد و با صدای برخورد شهابی به زمین فرجام مییابد. اثر، با تمام قوتها، همچنان در تکثر جای دوربین و انسجام بصری میتوانست بهتر باشد.
اثر چهارم: صبحی دیگر – سقوط در حفرهٔ کلیشه
ساختهٔ مجتبی اسدیزاده نمونهایست از اثر فاقد ساختار، فاقد پرداخت و فاقد بداعت. بازیها یکدست نیست، دیالوگها سطحیاند و تدوین تنها در حد انجام وظیفه عمل میکند. تصاویر شارپ هستند اما تصویرِ شارپ بدون مفهوم، ارزشی نمیآفریند. واکنش تماشاگران در سالن، خندهای که از ضعف اثر برمیخاست، نشان میداد این زی مووی تا چه اندازه از ساحت سینمای کوتاه فاصله دارد. این نمونه، نمونهای از سینمای کمدقت و کممطالعه است که بیشتر به زیمووی شباهت دارد، سینمایی که در محدودهٔ آثار تلویزیونی دهههای دور مانده و تلاشی برای بازآفرینی سینمای امروز ندارد، این اثر ماقبل از نقد است و نمایش آن برای مخاطبان توهین به مخاطب است و آدم را یاد آثارِ ایرج ملکی و گفتگوی شهرهٔ او یعنی “چطور به تو گیر ندادن” میاندازد.
اثر پنجم: کی اول شد – تکپراکندگی بصری و فقدان هندسهٔ روایت
کار قیام کری شیرازی گرفتار تکثر بیقواعد در جای دوربین و استفادهٔ بیعلت از لنزهاست؛ گویی دوربین از ابتدا هندسهٔ خود را گم کرده. فیلم فاقد الگوی بصری، فاقد نظام ترکیبی و فاقد روایت یکپارچه است. صداگذاری تنها نقطهٔ نیمهمثبت کار است، هرچند همان نیز کامل و دقیق نیست.
حرکتهای دوربین با رونین چنان نسنجیدهاند که تصاویر به کلیپهای تشریفاتی نزدیک میشوند. استفاده بیش از حدِ نمای نقطه نظر بیرونزده و ناهمگوناند و هیچکدام در خدمت ایده قرار نمیگیرند. اثر ایدهای نسبتا مناسب دارد ولی پرداخت بهقدری خام است که فرصت شکلگیری جهان داستانی را از بین میبرد. موسیقی کماثر، تیتراژ ضعیف و پایانبندی سست نیز ضعفها را تکمیل میکند.
فیلم ششم: ناگهان سکوت – شتابزدگی در بیانِ ذهنیت
اثر تلاش میکند با مونتاژ تند و بازگشتهای ذهنی، جهان درونی دختری را در بازهای بسیار کوتاه بازنمایی کند. اما این سرعت، تبدیل به شتابزدگی میشود؛ شتابزدگیای که اجازه نمیدهد هیچ لایهٔ معنایی تثبیت شود. ریتم، معنا را میبلعد و آنچه باقی میماند تکههایی پراکنده است که به مضمون سمت نمیدهند و فرصت فکر نیز از مخاطب میگیرد و همذاتپنداری صورت نمیگیرد. جرقهٔ ایده قابل توجه است، اما در حد طرح باقی میماند و به بیان سینمایی مؤثر نمیرسد.


- نویسنده : محمد ناصریراد




