به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی آنام فارس، نسخه ای از «در انتظار گودو» که در آن دو زن منتظر شوهرانشان هستند، میتواند یک بازخوانی بسیار قدرتمند و فمینیستی از متن کلاسیک بکت باشد.
در این بازآفرینی از ساموئل بکت، دو زن ،همسران ولادیمیر و استراگون، در فضای خلا گونهای بدون زمان بدون مکان چشم به راه شوهرانی هستند که هیچگاه بازنمیگردند. نمایش از همان ابتدا با سکوت، تکرار و لحظاتی از شوخطبعی تلخ، تماشاگر را به جهان پوچ و پرانتظار زنانهای میکشاند که هم آشناست و هم تکاندهنده.
در نسخه اصلی بکت، دو مرد منتظر گودو هستند؛ در این اقتباس، دو زن منتظر مردان غایب خود هستند. اما نکتهی درخشان این اجرا، آن است که انتظار آنها صرفاً برای بازگشت شوهران نیست، بلکه برای بازگشت معنا، حضور، و حتی «دیدهشدن» است.
در جهانی که مردان صحنه را ترک کردهاند، زنان میکوشند از خلال گفتگو، خاطره و خیال، هویت خود را بازتعریف کنند. انتظار به شکلی استعاری به انتظار تاریخی زنان برای “شنیدهشدن” تبدیل میشود.
زبان نمایش ترکیبی از تکرار و شکستن تکرار است. زنها مدام جملههای شوهرانشان را بازگو میکنند، گاهی تقلیدشان میکنند، و گاهی آنها را به سخره میگیرند.
در لحظاتی حس میشود که این دو زن در واقع دارند نقش شوهرانشان را بازی میکنند، گویی مردان تنها در زبان زنان زندهاند. همین بازی با هویت، ساختار «در انتظار گودو» را به پرسشی دربارهی نقش اجتماعی و زبانی زن در جهان مردانه تبدیل میکند.
از دیگر نقاط کلیدیِ مثبت این نمایش میتوان به خلق شخصیت جدیدی چون فرزندِ یکی از زنان اشاره کرد که اسمش پتروس است، پتروس تنها ارتباط و امید این دو زن با شوهرانشان هستند، زن هایی که در روز اول انتظار طبق گفتگویشان انتهای جاده ای هستند که آن طرف جاده در دور دست ، شوهرانشان هستند،اما در روز دوم با تغییر این ایده که شاید ما در ابتدای این جاده هستیم و قطعا “گودو ” از ما میگذرد و بعد به مردهایمان میرسد.، حال همین تغییر در باور زنها باعث میشود سوالی را بارها وبارها هم از خود و هم رو به مخاطب بپرسند؛ ما اینجا چکار میکنیم؟ ما اینجا چیکار میکنیم؟؟
در این نمایش ارباب و لاکی (برده) به گونه ای ورود میکنند که در روز اول ارباب صرفا از نگاه بالا به پایینش فقط میتواند پیپ بکشد و لاکی را موجودی عجیب الخلقه وخطرناک معرفی کند و لاکی در لحظه ای نقش دانای روشنفکری دارد که (سواد) خود را بر کلاه بنفشش دارد، حال پس از نطق فلسفی اش کلاهش بر زمین می افتد و دیگر نمیتواند حرف بزند،گویی که انگار همین کلاه موجب دانایی اش بوده است و بدون آن لال ترین است و نمیتواند حرفی بزند،
اما در ورود روز دومشان
ارباب اینبار کور شده و لاکی هم از روز قبل لال تر است، این تغییر به نوعی به نفع زن های این قصه شده است چرا که در گفتگویی ارباب به زنها میگوید انتظار معنایی ندارد، شما یک روز به دنیا میایین و یک روز میمیرین همین کافی نیست که معنای زندگی رو در انتظارش نبینید!
و در جاده ایی که منتهی به یک تک درخت می شود ارباب و لاکی بایکدیگر دور میشوند و احساس تاسف مخاطب را برمی انگیزد، در حالی که به نوعی تَلنگُری به خود مخاطب باشد تا دست از چرخه ملال آور وتکراری روز مرگی دست بردارد!
در این نمایش ، خانه ای بسیار کوچک و ساده میبینیم که نمادی از ذهن بسته این دو زن است، گلدان گلی خشک که در هر دو روز آن ها به آن گل آب میدهند که استعاره به آشتی و ارتباط بشر با طبیعت دارد.
چوب رختی و تشت آب برای شستن ملحفه ای که استعاره از کُلفتی زن در این جهان ملال آور است.
تکه های گوشت که نماد از مصرف گرایی صِرف انسان امروزی است.
لباس های مُندرس و نیمدار استعاره از جامعه ای که رخت ملال برتن دارد.
وهمچنین کلاه بنفش بر سر پتروس در آخر نمایش استعاره از دانایی ای است که برای نسل آینده ایجاد میشود.
ودرآخر باید گفت؛ عباس پر انداخته در این تئاتر کوشیده است به مخاطبش یادآور شد تا از ملال و تکرارِ روز مرگی به معنای دورِ باطلش، بترسد .



- نویسنده : محمد حسین فتحی




