خنده‌ای که هرگز بر صحنه نیامد
خنده‌ای که هرگز بر صحنه نیامد
محمد ناصری‌راد در تحلیلی دقیق از اجرای نمایش “گوش تلخ” اثر اقتباسی از یاسمینا رضا، تئاتر آبادیان را تجربه‌ای بی‌جان و فاقد روح کمدی موقعیت خوانده است؛ نمایشی که نه خنده برمی‌انگیزد و نه درد را بازمی‌شناسد، بلکه تصویری از بحران جاری در تئاتر امروز ایران را پیش چشم می‌گذارد.

به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی آنام فارس، نمایشنامه‌نویس فرانسوی، یاسمینا رضا، از معدود نویسندگانی‌ست که در جهان امروز تئاتر، توانسته است با زبانی به ظاهر ساده اما از درون پیچیده، تضادهای روانی و اجتماعی انسان مدرن را در قالب موقعیت‌های کمدی و موقعیت‌های ظریف اخلاقی بازنمایی کند. یکی از مهم‌ترین آثار او، “سه روایت از یک زندگی” است؛ متنی که در آن، تکرار سه‌باره‌ی یک موقعیت شبانه‌روزی، لایه‌های متفاوتی از روابط انسانی، خودنمایی، حقارت و میل به برتری را برملا می‌کند.

اما نمایش “گوش تلخ” به کارگردانی مانی آبادیان، اقتباسی از یکی از همین سه روایت است؛ اما آنچه روی صحنه می‌بینیم، بازتابی از ظرافت و روان‌کاوی رضا نیست بلکه نوعی سردی بی‌جان و دراماتورژی گسسته است که در نهایت، نمایش را به تجربه‌ای بی‌حس و ناتمام بدل می‌کند.

اجرای آبادیان، بیش از آن‌که تفسیری از یاسمینا رضا باشد، محصول ناآگاهی نسبت به طنز موقعیت است. رضا در آثارش از خنده به عنوان مکانیسم دفاعی استفاده می‌کند؛ تماشاگر می‌خندد، اما بلافاصله از خنده‌اش شرمنده می‌شود. در گوش تلخ اما خنده‌ای در کار نیست.

نمایش سرشار از موقعیت‌های بالقوه‌ی طنز است، اما هیچ‌کدام به فعل نمی‌رسد؛ چرا که بازی‌ها و ریتم گفت‌وگوها از درک درونی موقعیت غافل مانده‌اند. مخاطب در سکوتی خسته‌کننده، بازیگرانی را می‌بیند که کلمات را ادا می‌کنند بی‌آن‌که آن‌ها را زیسته باشند.

در این میان، کارگردان کوشیده است با تکیه بر میزانسن‌های رسمی و چیدمان‌های متقارن، نوعی “نظم بصری” به اجرا بدهد، اما این نظم، بیشتر به انجماد شبیه است تا به معنا. سه روایت از یک زندگی، در ذات خود نوسانی‌ست میان بی‌نظمی درون و ظاهر منظم زندگی روزمره؛ اما در اجرای آبادیان، تنها ظاهر باقی مانده است، و درون تهی است.

در میان عناصر اجرایی، طراحی صحنه از معدود بخش‌هایی‌ست که در نگاه نخست توجه مخاطب را جلب می‌کند. حضور رنگ سرخ در پس‌زمینه و دریچه‌ٔ مرکزی در وسط صحنه، می‌توانست به مثابه استعاره‌ای از خشم فروخورده و مرکز تنش‌های درونی شخصیت‌ها عمل کند. اما متأسفانه این نشانه‌ها هرگز به معنا تبدیل نمی‌شوند؛ صرفاً تزئیناتی بصری‌اند که کارکرد دراماتیک ندارند و در روند نمایش دخیل‌ نیستند.

دکور به‌جای آن‌که در خدمت روانشناسی شخصیت‌ها باشد، در نقش قاب عکسی بی‌جان ظاهر می‌شود که بازیگران در آن گرفتارند.

همین وضعیت درباره طراحی لباس نیز صدق می‌کند. استفاده‌ی یک‌دست از رنگ‌های تیره و خصوصاً سیاه‌پوشی بازیگران، نه از منطق موقعیت می‌آید و نه از تمهید مفهومی خاصی پیروی می‌کند. سیاهی لباس‌ها، به‌جای القای جدیت یا تضاد درونی، تنها بر سنگینی و سکون نمایش افزوده است. در تئاتری که بر گفت‌وگو و تنش روانی بنا شده، رنگ لباس‌ها می‌توانست ابزاری برای تمایز و تضاد شخصیت‌ها باشد، اما در اینجا همه چیز در یک تونالیته‌ی سرد و بی‌رمق حل شده است.

در نمایشی با چنین متنی، موسیقی می‌تواند پلی باشد میان فضای بیرونی و درونی، میان گفت‌وگو و حس. اما موسیقی در اجرای آبادیان هیچ کارکردی ندارد؛ تقویت‌کننده‌ی لحظات اوج و زمینه‌ساز تغییرات عاطفی نیست.

موسیقی، اگر هم گاهی شنیده می‌شود، یا تزئینی‌ست یا در تضاد با فضای صحنه. نتیجه آن‌که نمایش در یک بی‌ریتمی مطلق پیش می‌رود سکوتش معنا ندارد و صداهایش اصلا تأثیرگذار نیست.

در حقیقت، تماشاگر در “گوش تلخ” در حسرتِ یک خنده‌ی راستین می‌ماند؛ خنده‌ای که از شوخی سطحی و شناختِ درد و تناقض برخیزد. یاسمینا رضا در نمایشنامه‌هایش همین خنده‌ی تلخ را می‌جوید، و رومن پولانسکی در فیلم درخشان خود کشتار(Carnage, 2011)، که بر اساس یکی دیگر از آثار او ساخته شده، نشان می‌دهد چگونه گفت‌وگویی ظاهراً متمدن می‌تواند به فروپاشی کامل اخلاق و منطق منجر شود. فیلم پولانسکی نمونه‌ای است از فهم دقیق موقعیت‌های کمدی و روان‌شناختی رضا، همان چیزی که در اجرای “گوش تلخ” گم شده است. حتی در ایران نیز علیرضا کوشک‌جلالی پیش‌تر با اقتباس نمایشی از همین خدای کشتار توانسته بود توازنی مثال‌زدنی میان طنز، تعلیق و شناخت روان انسان برقرار کند چیزی که اجرای مانی آبادیان، متأسفانه از آن بی‌بهره است.

دراماتورژی در این اجرا دچار فروپاشی است. هیچ قوس شخصیتی مشخصی وجود ندارد؛ صحنه‌ها آغاز می‌شوند، اما پایان نمی‌گیرند. بازیگران در ادای دیالوگ‌ها سرد و بی‌هیجان‌اند. آن‌جا که باید انفجار عاطفی رخ دهد، تنها سکوتی مکانیکی شنیده می‌شود.

مشکل در اینجاست که آبادیان از منطق تکرار و تفاوت در متن رضا غافل مانده است، او سه روایت از یک موقعیت را به یک روایت بی‌حرکت تقلیل داده است. در نتیجه، تنش شکل نمی‌گیرد و نه کمدی. تماشاگر نمی‌خندد و متأثر نمی‌شود؛ فقط نظاره‌گر فروریختن تدریجی یک نمایش است که می‌توانست چیز دیگری باشد.

اما نقد “گوش تلخ”،در خلأ ممکن نیست. این اجرا نمادی‌ست از بحران عمومی تئاتر امروز ایران، به‌ویژه در شیراز.

تئاترها در ظاهر رشد کرده‌اند، پوسترهای چشم‌نواز، بروشورهای گرافیکی، تیزرهای سینمایی، و تبلیغات پرزرق‌وبرق در شبکه‌های اجتماعی. اما پشت این ظاهر، حقیقتی تلخ پنهان است، نمایش‌ها تهی از اندیشه و عاطفه‌اند.

کارگردان‌ها گمان می‌کنند با طراحی صحنه‌ی پرزرق‌وبرق می‌توانند کم‌کاری در روان‌شناسی و درک متن را جبران کنند؛ اما تماشاگر امروز، هرچند در هیاهوی تیزرها فریب بخورد، در سالن، دروغ را حس می‌کند.

«گوش تلخ» از همین جنس است:، نمایشی زیبا در ظاهر و بی‌جان در درون. حتی اگر به ظاهر از روان‌شناسی سخن بگوید، از روان انسان معاصر چیزی نمی‌فهمد. هیچ‌یک از عناصر نمایش با ذهن و عاطفه‌ی مخاطب، به‌ویژه مخاطب جوان یا کودک، ارتباطی برقرار نمی‌کند. طنز تبدیل به رخوت شده است، گفت‌وگوها به مونولوگ‌های بی‌جان و سکوت‌ها به خلأ.

اجرای مانی آبادیان از “گوش تلخ”، بیش از هر چیز، نشانه‌ای‌ست از فراموشی جوهر تئاتر، حضور زنده‌ی انسان در برابر انسان.

نمایشنامه‌ی یاسمینا رضا ظرفیت بی‌پایانی برای کشف و تفسیر دارد، از تضادهای زن و مرد گرفته تا بحران‌های اخلاقی طبقه‌ی متوسط. اما این ظرفیت در اجرای فعلی، در میان دکور سرخ، لباس‌های سیاه و بازی‌های سرد گم شده است.

نمایش در ظاهر منظم است، اما درونش تهی. طنزش عمل نمی‌کند، درام و موسیقی و لباس و میزانسنش در خدمت معنا نیست. همه‌چیز هست، جز جان.

در نهایت این اثر تلخ‌تر از آن است که باید باشد و این به‌خاطر عمق تراژدی نیست بله به‌سبب غیاب حس و اندیشه است.

و این، شاید گوشزد کوچکی باشد برای تئاتر امروز ما،

که زیبایی، اگر از درون نیاید، هیچ پوستر و تیزری نمی‌تواند نجاتش دهد.

  • نویسنده : محمد ناصری‌راد